داستان کوتاه
دلیل گریه
مرد غریبی در دهی نشست و گریه کرد. گفت برای بیکاری است، مردم او را به کشاورزی گرفتند. باز گریه کرد، گ...
مرده زنده
مسافری در بلخ دید مردی زنده را در تابوت به گورستان میبرند و او فریاد میزند که زنده است. پرسید ماجر...
بخشندگی حاتم
از حاتم طائی پرسیدند: کریمتر از خودت دیدهای؟ گفت: آری، مهمان غلامی یتیم شدم که ده گوسفند داشت. یک ...
اوضاع اقتصادی
شاه عباس از وزیر پرسید: اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟ وزیر گفت: همه پینهدوزان توانستند به مکه بروند...
قیمت کاسه
عتیقهفروشی به خانه رعیتی رفت و کاسه نفیسی دید که گربه در آن آب میخورد. برای اینکه رعیت متوجه ارزش ...
آهنگر و رنج
آهنگری با وجود رنج و بیماری به خدا عشق میورزید. دوست بیایمانش پرسید چگونه خدایی را که رنجت میدهد ...
دزد باورها
دزدی بستهای دزدید که در آن چیز گرانبهایی و دعایی بود. بسته را به صاحبش بازگرداند. رفقایش گفتند چرا ...
درویش و کریم خان
درویشی از کنار باغ کریم خان زند گذشت و به او اشاره کرد. خان او را خواست و پرسید این اشاره چه بود؟ در...
بزرگمهر و انوشیروان
بزرگمهر هر روز به انوشیروان میگفت: سحرخیز باش تا کامروا شوی. شبی پادشاه به سردارانش دستور داد سر را...
مرد فقیر و بقال
مرد فقیری کره همسرش را به بقال میفروخت. بقال شک کرد و کره را وزن کرد. هر کره ۹۰۰ گرم بود. روز بعد ب...
نیش زنبور و مار
زنبور و مار بحث کردند که کدام کشندهتر است. مار گفت: آدمها از ترس ظاهر من میمیرند نه نیشم. برای اث...
سنگریزههای رباخوار
دختر بازرگانی به رباخوار بدهکار بود. رباخوار گفت دو سنگریزه در کیسه میگذارم، یکی سفید و یکی سیاه. ...