دلیل گریه
5 بازدید
0 لایک
داستان کوتاه
مرد غریبی در دهی نشست و گریه کرد. گفت برای بیکاری است، مردم او را به کشاورزی گرفتند. باز گریه کرد، گفت خانه ندارم، خانه برایش ساختند. باز گریه کرد، گفت زن ندارم، برایش همسر یافتند. باز گریه کرد، گفت همه شما سید هستید و من اجنبی. کدخدا شال سبز به کمرش بست اما گریههایش تمامی نداشت.
https://allforyou.ir/post/1852