داستان کوتاه
فیل و طناب
مردی از اردوگاه فیلها گذشت و دید فیلها با طناب کوچکی به پا بسته شدهاند. از مربی پرسید چرا فرار نم...
بدگویی و تیر
یکی نزد حکیمی آمد و گفت: خبر داری فلانی دربارهات چهقدر غیبت و بدگویی کرده؟ حکیم با تبسم گفت: او تی...
پند لقمان به پسر
لقمان حکیم به پسر گفت: امروز روزه بگیر و هر چه بر زبان رانی، بنویس. شب آن را بر من بخوان و سپس افطار...
دباغ در بازار عطر
مرد دباغی در بازار عطرفروشان بیهوش شد. هرکس درمانی کرد اما بینتیجه بود. برادر زیرکش فهمید که او به ...
کوتاه خردمند
ملکزادهای کوتاهقد و حقیر داشت و برادرانش بلند و زیبارو بودند. پدر با کراهت به او مینگریست. پسر ب...
اشک رایگان
مرد عربی سگ وفادارش در حال مرگ بود. گدایی گذشت و پرسید چرا گریه میکنی؟ گفت: سگم از گرسنگی میمیرد. ...
هنر برتر از ثروت
حکیم فرزانهای به پسرانش گفت: هنر بیاموزید، زیرا به مال و دولت نمیتوان اعتماد کرد. درهم و دینار ناب...
آینه و پنجره
جوان ثروتمندی نزد روحانی رفت. روحانی او را به پنجره برد و پرسید چه میبینی؟ گفت: مردم و گدای کور. سپ...
تخته سنگ و شانس
پادشاهی تخته سنگی در وسط جاده گذاشت و پنهان شد تا عکسالعمل مردم را ببیند. بازرگانان و درباریان از ک...