داستان کوتاه | گنجینه سخن | گنجینه سخن

داستان کوتاه

شیر و خرگوش

شیر هر روز حیوانات جنگل را می‌کشت. حیوانات گفتند هر روز یکی از ما پیش تو می‌آید تا آرام شوی. نوبت خر...

7 0
مشاهده مطلب
پادشاه و غلام در کشتی

پادشاهی با غلامی در کشتی نشسته بود. غلام از ترس دریا گریه می‌کرد و کشتی را به لرزه می‌انداخت. پادشاه...

6 0
مشاهده مطلب
عارف و دیدن خدا

از عارفی پرسیدند: خداوند را چگونه می‌بینی؟ گفت: آنگونه که همیشه می‌تواند محکم مرا بگیرد، اما دستم را...

6 0
مشاهده مطلب
کاسبی در کوچه پرت

از کاسبی پرسیدند: چگونه در این کوچه پرت و بی‌عابر کسب روزی می‌کنی؟ گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا د...

6 0
مشاهده مطلب
پند پدر به پسر

پسری بااخلاق اما فقیر به خواستگاری دختری رفت. پدر دختر گفت: تو فقیری، دخترم طاقت رنج ندارد. پسر پولد...

6 0
مشاهده مطلب
ملا نصرالدین و زن کامل

دوستی از ملا نصرالدین پرسید: هیچ‌وقت به ازدواج فکر کرده‌ای؟ ملا گفت: جوان بودم تصمیم گرفتم زن کامل پ...

6 0
مشاهده مطلب
نادان و الاغ

نادانی می‌خواست به الاغ سخن گفتن بیاموزد. حکیمی گفت: ای احمق، بیهوده کوشش نکن. الاغ از تو سخن نمی‌آم...

8 0
مشاهده مطلب
چوپان و پدر خردمند

چوپانی از پدر خردمندش پند خواست. پدر گفت: به مردم نیکی کن، اما به اندازه. نه به حدی که طرف را لوس و ...

6 0
مشاهده مطلب
ثروتمندزاده و فقیرزاده

ثروتمندزاده‌ای سر قبر پدرش نشسته بود و با فقیرزاده‌ای که سر قبر پدرش بود مناظره می‌کرد. گفت: قبر پدر...

8 0
مشاهده مطلب
فقیر و بخیل

فقیری به در خانه بخیلی آمد و گفت: شنیده‌ام نذر کرده‌ای به نیازمندان بدهی. بخیل گفت: من نذر کوران کرد...

6 0
مشاهده مطلب
بهلول و تقسیم دنیا

خلیفه از بهلول پرسید چه می‌کنی؟ گفت می‌خواهم دنیا را تقسیم کنم ببینم به ما چه‌قدر می‌رسد و به شما چه...

6 0
مشاهده مطلب
بهلول و سلامت

حاکم بغداد از بهلول پرسید: دوست داری همیشه سلامت باشی؟ بهلول گفت: خیر، زیرا اگر همیشه در آسایش باشم،...

6 0
مشاهده مطلب
عملیات موفق