داستان کوتاه
صیاد و مرغابی
صیادی مرغابیای گرفت. مرغابی گفت: مرا رها کن تا سه پند به تو بدهم. صیاد پذیرفت. مرغابی گفت: پند اول:...
کوه و تبر
مردی هر روز با تبر به کوه میزد. روزی یکی از کوهنشینان از او پرسید چرا این کار را میکنی؟ گفت: میخو...
دانه و گنجشک
گنجشکی دانهای یافت. اما آنقدر ترسید و به اطراف نگاه کرد که دانه از دهانش افتاد و گم شد. با خود گفت:...
سرکه و عسل
مردی به نزد عارفی آمد و از بداخلاقی همسرش شکایت کرد. عارف به او کاسهای سرکه داد و گفت هر روز به همس...
درمان غم
شخصی به طبیب گفت: از غم و اندوه رنج میبرم، مرا درمان کن. طبیب گفت: به باغ برو و شاخههای خشک را ببی...
سلیمان و عمر جاودان
سلیمان با خداوند گفتگو کرد و از او عمر جاودان خواست. خداوند فرمود: اگر سیصد سال دیگر زندگی کنی، باز ...
موسی و شبان
موسی علیهالسلام شبان سادهای را دید که با خدا اینگونه سخن میگوید: خدایا، کجایی تا چاکهای کفشت را...
افلاطون و ستایش جاهل
افلاطون میگوید: شنیدم که شخص نادانی مرا میستاید و از من تعریف میکند. ناراحت شدم، زیرا اگر مرا خوب...
روباه و طبل
روباهی به جنگل رفت، طبل توخالیای دید که باد آن را به صدا درآورده بود. روباه از ترس فرار کرد، سپس بر...
شبلی و کودکان
شبلی عارف، کودکان را دید که در حال بازی با گردو و پسته هستند. یکی از بچهها گردوی خندان را به پسته ن...
نحوی و کشتیبان
نحوی (دانشمند نحو) سوار بر کشتی شد. از کشتیبان پرسید: صرف و نحو میدانی؟ گفت: نه. گفت: نیمی از عمرت ...
مرغ ماهیخوار و خرچنگ
مرغ ماهیخوار هر روز ماهی میگرفت و میخورد. با خود گفت بهتر است ماهیها را فریب دهم. به کنار برکه رف...