موسی و شبان
7 بازدید
0 لایک
داستان کوتاه
موسی علیهالسلام شبان سادهای را دید که با خدا اینگونه سخن میگوید: خدایا، کجایی تا چاکهای کفشت را بدوزم، موهای سرت را شانه کنم، شیرت بدهم... موسی او را نهیب زد و گفت این سخنان کفر است. شبان ناراحت شد و رفت. خداوند به موسی گفت: ما را از آن بنده چه؟ آیا برای جدا کردن خلق آمدی یا برای وصل کردن؟ موسی به دنبال شبان رفت و به او گفت: سخنت درست بود، خداوند عاشق سخن توست.
https://allforyou.ir/post/1870