داستان کوتاه | گنجینه سخن | گنجینه سخن

داستان کوتاه

شمع و پروانه

پروانه‌ای شمع را دید و گفت: چقدر زیبا می‌سوزی! شمع گفت: من برای روشنایی دیگران می‌سوزم، تو برای شور ...

12 0
مشاهده مطلب
داستان کوزه و دریا

کوزه‌ای از دریا پرسید: چقدر آب در توست؟ دریا گفت: نمی‌دانم، اما تو چقدر؟ کوزه گفت: من تا لبه‌ام پر ا...

10 0
مشاهده مطلب
مرغ حق و جغد

مرغ حق به جغد گفت: چرا روزها نمی‌خوابی و شب‌ها می‌خوابی؟ جغد گفت: هر کسی عادت خودش را دارد. تو روزها...

13 1
مشاهده مطلب
ابر و آفتاب

ابری به آفتاب گفت: من مردم را خنک می‌کنم و سایه می‌دهم، تو با اشعه‌هایت آنها را می‌سوزانی. آفتاب گفت...

11 0
مشاهده مطلب
سخن سعدی

حکایت از سعدی: یکی را دیدم که بر روی تخته سنگی نشسته و کنارش کیسه‌ای پر از طلا. گفتم: این همه طلا و ...

13 0
مشاهده مطلب
خشت و طلا

پادشاهی به وزیر گفت: خشت را با طلا عوض کن! وزیر گفت: خشت چه می‌شود با طلا؟ پادشاه گفت: به دنبال کسی ...

13 0
مشاهده مطلب
کوزه و آفتاب

کوزه‌گری کوزه‌ها را زیر آفتاب گذاشت تا خشک شوند. کوزه‌ای ترک خورد و نزدیک بود بشکند. کوزه‌گر آفتاب ر...

10 0
مشاهده مطلب
گنجشک و طاووس

گنجشکی به طاووس گفت: چرا پرهایت اینقدر زیباست اما راه رفتنت زشت؟ طاووس گفت: زیبایی من در پرهایم است ...

10 0
مشاهده مطلب
زاهد و پادشاه

زاهدی به نزد پادشاهی رفت و او را نصیحت کرد. پادشاه گفت: تو با خرقه‌های پشمینه چه می‌فهمی از ما که در...

12 0
مشاهده مطلب
پشه و شتر

پشه‌ای بر پشت شتر نشست و شتر را به راه انداخت. بعد از مدتی پشه گفت: ای شتر! حالا خسته شدم، خداحافظ! ...

13 0
مشاهده مطلب
سخاوت درویش

درویشی از کنار باغی گذشت و دید صاحب باغ درختان را آب می‌دهد. درویش گفت: باغت زیباست. صاحب باغ یک خوش...

12 0
مشاهده مطلب
کلاغ و مار

کلاغی در لانه‌اش جوجه‌هایی داشت. ماری هر روز می‌آمد و یک جوجه می‌خورد. کلاغ نزد روباه رفت و از او کم...

11 0
مشاهده مطلب
1 از 5 بعدی
عملیات موفق