صیاد و مرغابی
9 بازدید
0 لایک
داستان کوتاه
صیادی مرغابیای گرفت. مرغابی گفت: مرا رها کن تا سه پند به تو بدهم. صیاد پذیرفت. مرغابی گفت: پند اول: چیزی را که در دست داری از دست مده. پند دوم: به آنچه نمیدانی ایمان نیاور. پند سوم: به حرفی که از روی یأس گفته شود، گوش نده. صیاد او را رها کرد. مرغابی گفت: کاش میدانستی در شکم من یک مروارید گرانبهاست. صیاد پشیمان شد و خواست دوباره او را بگیرد. مرغابی گفت: پند دوم را فراموش کردی که به نادان ایمان نیاوری.
https://allforyou.ir/post/1876