حکایت زاهد و پادشاه | گنجینه سخن

زاهد و پادشاه

12 بازدید 0 لایک داستان کوتاه
زاهدی به نزد پادشاهی رفت و او را نصیحت کرد. پادشاه گفت: تو با خرقه‌های پشمینه چه می‌فهمی از ما که در قصر زندگی می‌کنیم؟ زاهد گفت: من با این خرقه کهنه از تو آزادترم، چون به کسی وابسته نیستم و از کسی نمی‌ترسم.
بازگشت به خانه
https://allforyou.ir/post/1880

مطالب تصادفی

عملیات موفق